کافه

جای من توی فالت خالی افتاد

همیشه قهوه ها از من گذشتن

همیشه از دهن افتاده چشمم

همش همجنس تو داغی رو بختن

می دونم عادت مردونگیته

حباب و دود و قلیون و لَمیدن

تو از میزای کافه چی می دونی؟

فقط کام و فقط کام و پُکیدن

توی سینَم لباس نو می شورن

دلم دلشوره های تازه می خواد

تنم یک شب زفاف و تور و شور و

لبم دریاشو بی اندازه می خواد

توی تاریکیِ این مطلق شب

دلم دنبالته دل دل نزن باز

همش ترسیدم از اینکه نباشی

از اینکه تو کبوتر شی ومن باز

ببین این کافه یادش رفته “ما” رُ

دیگه “ما”یی تو فال هیچ کسی نیست

همش “من” مونده و دنیای خالی

جزیره ای که تو هیچ اطلسی نیست

توی سینَم لباس نو می شورن

دلم دلشوره های تازه می خواد

تنم یک شب زفاف و تور و شور و

لبم دریاشو بی اندازه می خواد

نگار عمرانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: