مهمونی چای

من و شب دوتایی باهم می گیریم مهمونی چای

بغض لب دوز و می نوشیم می شینیم به گریه ،های های

جیغ ممتد یه سردرد تو شقیقه م می زنه نبض

سایه های بی سر شهر جلوی چشام می شن سبز

شب به خود می پیچه از درد توی ناله های مسکوت

می زنم چنگ دودستی به ملافه های مبهوت

روزای سیاه سال و تو خودم شدم تلنبار

کسی از راه نرسیده تا رو شونه ش بشم آوار

ازدحام تیرگی بود پشت اون چشای روشن

که من و سپرده دست تنهایی تا روز مردن

خالی از شعرم و خنده پرم از یه درد مزمن

پرت می شم عاصی و خسته ته قوطی مسکن

واژه ها سر گیجه دارن میون قالب هذیون

این مخدره چشاته تو رگام، نه سرخی خون

همه ی شبام همینه پا برهنه توی کابوس

تب می سوزه توی چشمام شبم از من شده مایوس

روزای سیاه سال و تو خودم شدم تلنبار

کسی از راه نرسیده تا رو شونه ش بشم آوار

ازدحام تیرگی بود پشت اون چشای روشن

که من و سپرده دست تنهایی تا روز مردن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: