آدما

روی این زمین خاکی آدما همه یه جورن

همشون باهم غریبن همه از همدیگه دورن
هرکدوم دنبال کاری وقتی واسه تو ندارن

توی روزگار تاریک روزگاری نو ندارن

توی هر ثانیه ی شهر آدما تاریک و تارن

دیگه از زندگی خستن ولی چاره ای ندارن

نمی تونن که بخندن خنده رو صورتشون نیست

این تبسم روی لبها گاهی اجبار گاهی واهیست

گریه هاشون تو دلاشون حبس و جاری نمیشه

آخه تا کی سیلی ما سرخه باز مثل همیشه

روزگارشون چه تلخه دیگه شیرینی ندارن

پر بغضن پره گریه مثل ابرای بهارن

توی هر ثانیه ی شهر آدما تاریک و تارن

دیگه از زندگی خستن ولی چاره ای ندارن

واسه ی یه لحظه شادی حاضرن که بمیرن

برن و از باغ دنیا اون گل مرگو بچینن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: