کنج و متروک ،گیج و خسته، سرد و خالی ، پای بسته
مثل اون پرنده ای که زخمیه بالش شکسته

تک و مفرد ، بی اراده ، سینه خیز ، پای پیاده
خلوت روزای سنگی مثل پروازهای جنگی

مثل اوج اون پرنده تو هوای خشک وگَنده
مثل درد نطفه ای که راضی به سقوط سرده

مثل خوابیدن تو رویا یا پریدن از یه جاییی
مثل لذت روی تخت و پرت شدن از توی خوابی

مثل ارزوی فردا ولی دلخوشش نبودن
مثل انتخاب دیروز حتی روبروش نبودن

مثل رفتن توی چاهی از چاله به اون رسیدن
سرتاپات پر از گلایست که به مقصد نرسیدن

مثل ادمای دوری رسیدن به تو بهانست
مثل خط زدن تو فردا، گم شدن تو راه خانست

مثل باوری که هر روز توی تشت خیس و مچالست
وعده هایی که تو گوشِت یه دروغ سرد و سادست

مثل قول دادنِ بابا، واسه نمره های درسی
اخرش یادم فراموش ، پریدن از خوابِ مستی

مثل وعده مسافر واسه قراره بعدی
ولی گم شدن تو جاده کوششِ فراره بعدی

زندگی همش همین بود وعده های سر خرمن
اخرش یادت فراموش ، مثل احساسِ خرِ من

زندگی عادتِ دستِ یه نکبت به اسمِ باور
دلخوش اخرِ بازی مثل سوت زدنِ داور

اخرش سکوتِ ممتد زیر سنگی تاریک و سرد
خنده های اون دیوونه روی سنگی باریک و زرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: