آشوب

من از آشوب این دنیا،
دارم سرسام میگیرم
واسه تعبیر این کابوس،
همش با خواب درگیرم

تو این ویرونگی انگار،
به این کابوس محکومم
دارم تو وهم بیداری،
به تبل زجه میکوبم

دارم یخ میزنم اینجا،
تو این قطب فراموشی
پر از غوغای مهتابم،
تو این جولان خاموشی

من از احساس دل بستن،
به آغوشه تو بیذارم
هنوزم با همین وحشت،
تو رؤیای تو بیدارم

تو این بلوای پا برجا،
به زندونه تو تبعیدم
تو این تشویش،سردرگم،
خدارو تو خودم دیدم

داره تو اوج بی وزنی،
غزل میباره رو دنیام
جهانم از تو لبریزه،
پر از اسمه توه حرفام

یه عمره با خودم میگم،
آهای پاشو فقط خوابه
فقط طاعونه کابوسه،
به جونه لحظه افتاده

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: