“غم نرگس”

“غم نرگس”

یه دختر با چشای خیس و معصوم،که حتی سایشم تنهاش گذاشته

که اسمش نرگسه،گل می فروشه،که جرمش اینه که یاری نداشته

یه شب سرما تموم کرد طاقتش رو ،دلش میخواست دیگه اینجا نباشه

چرا اون که یه عمره گل فروشه،نباید یک گل سر داشته باشه؟

چشاش از گریه کردن سیر نمی شد،دلش بدجور اسیر غصه ها بود

شاید عادت به سختی داشت اما،دلش دریا،خودش رو ماسه ها بود

آخه گرد و غبار نا امیدی،رو قلبش بود و جسمش نا توون بود

یه تکیه گاه محکم داشت تو دنیا،که از بخت بدش اونم ستون بود

همون شب دردودل با آسمون کرد،که شاید غصه ها از اون جدا شن

که شاید وقتی که از خواب پا شد،دیگه اون غصه ها یادش نباشن

یه دفعه آسمون قلبش گرفت و ،تو اون سرما یه طوفانم به پا شد

ستون تاب هیاهو رو نیاورد،ترک خورد و شکست و جا به جا شد

رو قلب نرگس ما باز دوباره،یه داغ تازه مهر و موم میشد

نباید درد و دل میکرد اون شب،که شاید یک کمی آروم میشد

بازم نرگس تو این طوفان و سرما،چشاشو بست و از دنیا جدا شد

ولی نرگس دیگه بیدار نمیشد،تموم هستی نرگس فدا شد

حالا هر روز صدای نرگس ما،تو اون میدون طنین انداز میشه

آقا گل میخری از من یه شاخه؟،بهشت تو چشم اون جا ساز میشه…

(حمیدرضا زرگران پور)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: