بن بست

از این دنیای بی روزن،

یه راه تازه پیدا کن

تو این شبهای دلمرده،

شبامو غرق رؤیا کن

 

بذار این بارو برگردم،

از این برزخ تو میتونی

فقط قانونِ دنیارو،

داری برعکس میخونی

 

تو هم مثل منی امروز،

تو هم محتاج این خوابی

کنار پنجره هر شب،

تو هم بی تاب مهتابی

 

ببین حالم چه آشوبه،

پر از دلشورم انگاری

برای این تب مسری،

برام پاشویه میذاری

 

واسه رفتن از این ظلمت،

تو چشماتو به من دادی

تو هجی کردی این حسو،

که من رد شم از آزادی

 

برم تا نای رفتن هست،

مث موجای این دریا

برم جایی که هر گوشش،

تو بیداری پره رؤیا

 

برم تا مرز یک لبخند،

از این دلواپسی رد شم

اگه بد بودنم اینه،

میخوام با نام تو بد شم

 

به نام تو خطر کردم،

فرارم حکم رفتن نیست

به جز راهی که میدونی،

مسیری دیگه روشن نیست

 

باید بی وقفه راهی شم،

از این تنهایی ممتد

که شاید غرق تو باشم،

توی دنیای  خیلی بد


همون دنیا که بن بستاش،

همه محکوم تخریبن

پر از نور و پر از شعره،

چشام جز تو نمیبینن

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

694
۱۶