باز هم تو…

حس تلخی توی رگهام
پر شده تو قلب و جونم
نه میزاره خواب باشم
نه میخواد بیدار بمونم
به دلم امون نمیده
تا یه ضربه شاد باشه
زخمای عمیق و سردش
رسیده به استخونم
مثل بغضی تو گلومه
نمیخواد نفس بگیرم
دنبال هوای تازه
چشم به راه آسمونم
مثل دیوار بلندی
سر راه من نشسته
کاش یک پرنده بودم
حتی یک کلاغ خسته
میشینم رو به یه آینه
به همه دنیا میخندم
واسه دیدن تو باید
باز چشمامو ببندم.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: