هجرت

( هجرت )

 

من یه سرزمین خشکم

که توو حسرت بهاره

آسمونم ابری میشه

اما هیچ وقت نمیباره

 

از هجوم باد وحشی

زیر تیع نور خورشید

روو تنم هر چی که گل بود

دونه دونه مرد و خشکید

 

بغض تلخ لحظه هارو

دیدمو هیچی نگفتم

هجرت پرنده هارو

دیدمو هیچی نگفتم

 

از دل غرقه به خونم

دیگه چشمه ای نجوشید

همه رفتن از کنارم

هیچکی حالمو نپرسید

 

من که روز و روزگاری

همه جام باغ و درخت بود

این خزون نابهنگام

آخ تحملش چه سخت بود

 

شماها که از وجودم

برکتی توو سفره داشتین

تا یه سال بارون نبارید

رفتین و تنهام گذاشتین

 

روزا سرگرم گناهو

شبا مشغول عبادت

بی وفایی رسمتونه

چه عجیبین،،آی جماعت

 

جاده  تون سمت جهنم

ولی مشتاق بهشتین

خودتون مقصر.. اما

شاکی از این سرنوشتین!

 

اسم جنگل رو.چه راحت

از کنارم پاک کردین

توو زمینم چاله کندین

اما مرده خاک کردین

 

شما که واسه درختا

اَرّه و تبر میارین

دشمن طبیعت و گل

عاشق فصل شکارین

 

شما که حتی خدا رو

یه جاها قبول  ندارین

اسم قبرستونه شهرو

پس چرا بهشت میذارین؟

 

من همون زمینی ام که

حالا توش پر از جنازه س

خسته از شیون مرگ و

این هجوم بی اجازه س!

 

( عباس مقدم )

239
۸
۳
۳