پریشانی

تو می رسی که هوای اتاق، بارانی ست
میانِ پنجره ها وحشت از پریشانی ست

که باد می بَرد آن، روسریِ سُرخت را
بیا بنوش عزیزم، که فَصلِ عُریانی ست

سَلامتیِ تو اول، به بانگِ نوشانوش
بنوش، نوبتِ آن لحظه هایِ طوفانی ست

طَنینِ سُکرِ سه تار، از پیاله می ریزَد
بِزن به زخمه، که آن لحظه ای که می دانی ست

تو چَرخ می خوری و با اتاق می چَرخی
تمامِ خانه، پُر از التهابِ ویرانی ست

بُخار می شوی اینجا، میانِ دَستانم
به شکلِ مُبهمِ شعری، که تَلخ و طولانی ست

و می بَرند تو را، لَحظه ها و عَقربه ها
زِ رِخوتی که درونِ اتاق، زندانی ست

تو رفته ای و میانِ تمامِ خاطره ها
نشسته ام وَ تَنم خَلوتی بیابانی ست

صدایِ سوتِ هزاران قطار آنسوتر
و من، که بی تو، کنارِ سکویِ سیمانی ست . . .

از این نویسنده بیشتر بخوانید: