بهاری که با شتاب گذشت

لبِ کارون

تو رو در هجوم خاطراتم که کم بود عمیق تو گوشت و استخونم که همش درد شد رفیق

کوچه ها بارانی ست

تو تنم تبِ دریا جاری ست

شاخه ها پوسیدن آسمان ابری ست

تو رو می جویم جایت خالی ست

 

تو رو هر لحظه می جویم

تو رو در باد در بوی دریا

تو رو از بوی خاک بارونی

از لحظه ی فریاد زندونی

تو رو از پیرهن قرمز خونی

از چیز هایی که نمی دونی

 

تو رو در هجوم خاطراتم

که کم بود و عمیق

تو گوشت و استخونم

که همه درد شد رفیق

 

لبِ کارون چه گل بارون شنیدیم

بهمن اومد و فقط زمستون دیدیم

تیرماه شد و فصل بی آبی گرما

لب کارون چه تیربارون دیدیم

 

درختان شاه بلوط تا عمق بهشت

میراث زمین را فروختن

تکه پاره هام  فرو افتادن

همه گلهای جنوب سوختن

 

مردم سرزمین محبوبم

کارونی غم زده رو به غروبم

با سرب داغ  کردن سرکوبم

اینه قصه ی پردردِ جنوبم

 

تو رو از لحظه شلیک

که فریاد زدی، مرگ یا آزدای

من تو رو می جویم

که تن به این ذلت ندادی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

176
۴
۳