این شعر سیاسی نیست…

یه چراغ سوت و کور، کوچه های شهر دور،

چادر شب روی شهر، یه مسیر بی عبور،

 

کسی از راه نمیاد، همه چی رفته به باد،

کوچه با شب راحته، روشنایی نمی خواد،

 

دست وحشت توی کار، پهلوونا سر دار،

ریل چوبی سوخته و، رفته آخرین قطار،

 

یه صدا باید سکوت و بشکنه، یه نفر از رفته ها باید بیاد،

زخم بی درمون روی چهرمون، مرهمی غیر عدالت نمی خواد،

 

یه زمین بی نشون، آدمای نیمه جون،

بغض ترکیده ی شهر، واسه بی پناهیمون،

 

قرن شک و اضطراب، چهره ها پشت نقاب،

عصر وحشت از خود و، تشنگی کنار آب،

 

منجی توی قفس، یاور بی هم نفس،

شهر نامردی شده، خونه ی بی کار و کس،

 

 

آخرین مرد همین کوچه تویی، یه جهان منتظر فریادته،

نسل مردونگی و اینجا زدن، ولی تو دوره “غیرت” یادته،

 

مردم شهر سیاه، مجرمای بی گناه،

جشن بی هم بودنه، آدمای بی پناه،

 

خیمه ی سرد سکوت، رو تن این برهوت،

عمر طولانی شب، داره مژده ی سقوط!

 

زندگی یعنی فرار، زندگی یعنی شکار،

توی قرن بیست و یک ، زندگی یعنی حصار،

 

واسه آزادی دادن این شهر غریب ، دستامون باید باهم یکی بشه،

خونمون حتی اگه ویرون بشه، تک تک آجراشم با ارزشه…

محسن رمضانیـــــــــــــــــ

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: