ترانه

سیاه و سپید

سیاهى رفت سپیده زد

بر خلوتِ حضورِ شب

بر وسعتِ وجودِ قلب

آمد پریشان

او مثلِ طوفان

دستِ مرا کشیدو رفت


جادو شدم، نگون چرا؟

مجنون شدم، دلخون چرا؟

چَشمش، برده است مرا

دیدم دلى داد

جان، مَثَلى داد

آغاز شد این ماجرا


آسمان ببافته ام

ریسمان بشکافته ام

من دل را باخته ام

اندر رهِ او

در درگهِ او

همچو اسبى تاخته ام


آتش به جانم میزند

خوردو خوارکم میبرد

براى او جان میزند

سایه به سایه

بى هیچ گلایه

دنبال او دل میرود


نه، میدونم این رویا نیست

ردى از خواب پیدا نیست

زندگى جریان دارد

تو دریاب این شیدا را

خارِ جا مانده در صحرا را

که نیاز به، گلستان دارد


با تو خیالم راحت است

بر حسرتم امیدى باش

در مطلقِ ظلمتِ شب

تو مظهرِ سفیدى باش


سیاهى رفت سپیده زد

بر خلوتِ حضورِ شب

بر وسعتِ وجودِ قلب

آمد پریشان

او مثلِ طوفان

دستِ مرا کشیدو رفت


عاشق شدم با یک نگاه

با هر اشارت یک گناه

بگذار نباشم بى پناه

سیمو زرِ من

در نظرِ من

تو هستى تنها تکیه گاه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

204
۲