۴۵

پوست انداختم و عمر غِلِفتی کنده ست
طیِ یک سال دگر پوسته از جان و تنم!
من درخت، عمر تبر، شعر فریب و باید
شعر و شاعر همه را یکسره آتش بزنم

چهل و پنج بهار از سر من می گذرد
جز خزان هیچ نمانده ست به یادم دیگر
زندگی بازی و بازیگر و من بازیچه
رو شده دست پر از حیلت این بازیگر

من که جنگیدم و از زخم به خود پیچیدم
حسرتی نیست ندیدند مرا پشت به زین
پچپچه می شود انگار کسی می گوید:
“بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین”

*این تلنگر ز جهان گذرا یعنی که
عمر من می گذرد این به خودم مربوط است
زندگی مرحله در مرحله بازی من است
جز خودم هرکسی از مرحله هایش شوت است.

#مهدی_دمیزاده

*لسان الغیب: بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس.

کانال تلگرام اشعار:
https://t.me/MehdiDamizadeh

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

124