مسافر

تووسکوت مبهم شب
زیر رقص نور مهتاب
یه مسافر که ملوله
ازصدای رعشه خواب

به امید صبح تازه
پامیذاره تووی شبها
میره راهِ شبو تا که
برسه به صبح فردا

این مسافر که می دونه
آسمونش بی ستارَس
تووی گرگ ومیش،اینجا
روح زخمیش تیکه پارَس

خسته از تاریکی شب
توومسیربیم وامید
بانفس های بریده
میره تاطلوع خورشید

سایه هاخسته تراز اون
بی رمق کنار دیوار
افتادن بی جسم وبی جون
ناامید ازصبح دیدار

شاخه ها رفته تا مهتاب
سایه هاشون،زیرپاشون
زیردست وپا می میره
همه یِ آرزوهاشون

تووی راه شب میبینه
قرص ماهو تووی چشمه
که تنش رو زده توو آب
اونم انگار شده تشنه

نمیدونست این مسافر
راه شب تموم نمیشه
فکرمیکرد تووصبح فردا
زندگیش حروم نمیشه

ای مسافر،ای غریبه
صبح امیدت همینجاست
چشاتو واکن میبینی
که طلوعِ صبح پیداست

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

77