دلتنگی

تا دیده ز روی مه تو وام ندارد
دلتنگی من میل به اتمام ندارد

در سینه کشد غصه وصد شعله شراره
دل از غم دوری تو آرام ندارد

خود نیمه پنهان منی گر تو نباشی
آن پخته مدامم که دگر جام ندارد

باران غم از سقف دلم میچکد هر دم
آن کلبه عشقم که به سر بام ندارد

در زندگی ام غایت و مقصود تو بودی
رفتی و دگر آخر و فرجام ندارد

دل بنده به تاب و خم گیسوی تو گشته
دیندار تو که عرق به اسلام ندارد!

شد طرح لبت نقش به ایوان مدائن
رفتی،لبم از لعل لبت کام ندارد

شعری ز برایت به دوصد شوق سرودم
بنگر به تمامش گله و دام ندارد

شعرم همه شرح غم دلتنگی من بود
این شعر غریبانه که ایهام ندارد

عشق تو بود باعث این شعر و غزل ها
عاشق که دگر حافظ و خیام ندارد

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

123
۱