اون

یه وقتایی،یه جاهایی،تنت میلرزه ازشبهای تنهایی
تو امروزی،ولی اما توی ذهنت پرازتشویش فردایی

نمیترسی،ولی اما دلت میگیره هر لحظه
زمین وآسمون گیری،نه اینجایی،نه اونجایی

همه حرفاتو باگریه مدارامیکنی هرشب
نباشه اون،می مونه تودلت حتی یه حرفایی

میخوای آروم بشی با اون،ولی دوری
تواین دوری میفهمی که چه شیرینه یه دردایی

هوای بودنش اینقدرنقش میبنده توی ذهنت
توتنهایی و اون لحظه پرازاحساس واغوایی

میپوشی دامن گلدارپرچین پرازگلهای سرخت رو
جلوی آینه ساعتها.مردد روی رنگ رژ لب هایی

تصور میکنی اینجا،خودت رو درکنار اون
مثل قویی،سفید وپاک،که توآغوش دریایی

فقط آروم بگیر بانو،خودت باش ودل پاکت
نشدوصفش کنم احساس پاکت را،توزیبایی،توزیبایی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

178