مرداب

من در این باغچه کوچک بی آب وعلف
من دراین تُنک به بو آمده از مرگ صدف
همه جاراگشتم،درپی یافتن مروارید
هرکجاصحبتمان ازابرشد،آسمان قحطی وماتم بارید
من شنیدم که دراین باغچه ها،مرگ گل حیرت نیست
آرزو سبز شدن هست ولی غیرت نیست
ودرختان اینجا،همه بی برگ وبنند
هرکه رادست برآردبه ماه،ازپی وریشه برند
من شنیدم روزی،اینجا
رودهای آب بود
شادی هازیر رخ مهتاب بود
تابفهمیم کجاست
ازبدحادثه اینجاجنگل،که نه،بل مرداب بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

66