نگو به تنهایی رسید

آرزوم این بود که ترانه هامو

اونی که دوس(ت) داری برات بخونه

پُشتِ سرت دعای من همین بود

اون که دوسِش داری برات بمونه

 

مُرورِ خاطراتِ هر آدمی

دلیلِ لبخندِ رویِ لباشه

خوبیِ هر خاطره ای همینه

کنارشی حتی پیشت نباشه

 

نوشته هامو هِی ورق میزنم

اینجوری واسه حالِ من بهتره

از تو چه پنهون بعدِ رفتنِ تو

دلخوشیِ من به همین دفتره

 

شعر نوشتم نه برایِ اینکه

زمزمه یِ رویِ لبِ کَسی شه

یه وقتایی دار و ندارِ شاعر

حَریمِ تنهایی و بی کَسی شه

 

نگو به تنهایی رسید و سَر کرد

همیشه تنهایی رفیقِ من بود

کجا برم شعر بخونم که چی

شبایِ من خودش یه انجمن بود

 

با اینکه از شهر بُریدم اما

برای زندگی بهونه دارم

خونه خودش بهونه یِ خوبیه

وقتی یه شهر و تویِ خونه دارم

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: