سخت است

سخت است عاشق بشوی و بدانی
آن دلبر شیرین به تو دلداده نباشد
سخت است که دردی بشود میان قلبت
بذر نا امیدی در خاک تنت بپاشد

سخت است که تسکین وجودت
بشود طرز نگاهش
بین عاشق شدن و غریبه بودن
بشود مرز نگاهش

سخت است که دنیایی بسازی
از نبودش
سخت است که بیگانه بمانی
از وجودش

در وجود خود نهالی از عشق بکاری
عاشق بشوی در نم باران بهاری
در بغض بسوزانی همه حرف دلت را
درویش شوی در پی یاری که نداری…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

180