بازی

باز می بازم و این بازیِ تکراری بود
لاف می بافی و این قصه دل آزاری بود

من حواسم به تو و تو همه سر در گوشی
من تماشاچیِ جریانِ فراآغوشی

منِ یخ بسته ترین کوهِ یخِ قطبِ شمال
لذتِ آب شدن با کلماتِ تو محال

خسته از بی کسی و زندگیِ پژمرده
با توئه تلخ مزاجِ کسلِ افسرده

غوطه ور در هیجانِ کاذبِ آلوده
بی خبر از منِ بیچاره ی در دل مرده

همه ی زندگی ات قوطیِ کبریتی بود
لایک می خوردی و اوهامِ سلبریتی بود

من پی زیستن واقعی از جنسِ کتاب
در سرم حسرت نوشیدن یک لحظه ناب

تو ولی لایق دنیای دروغی و سکوت
گیج و گمراه اسیر خاستگاه برهوت

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

58
۱
۱