آرمان رضایی زاده

«انبار باروت»

بغضم انبار باروته، یادت فتیله ای روشن، گر میگیره تن خسته م، اینه شبیخونت رو من...

بغضم انبار باروته

یادت فتیله ای روشن

گر میگیره تن خسته م

اینه شبیخونت رو من

درد میگیره شقیقه هام

با اشک هم قدم میشه

امید به روزای مونده

مایل به حد کم میشه

[چه روزایی گذشت بر من

خونابه از چشام جوشید

پای هر ثانیه ش دل رفت

موندم تو هاله ی تردید

به هر راهی بگی رفتم

دخیل پای دلم بسته م

نشد یادت فراموشم

هنوزم عاشقت هستم]

وا میکنم چشمای خیس

انگار برق چشام رفته

تاریک میبینم هستی رو

هستی نمونده در رفته

پلکام دارن رو هم میرن

باز جای بودنت خالی

خواب میبینم پیشم رفتی

آشوب بعد خشکسالی

چه روزایی…

سپاسگذارم از وقتی که میذارید و مطالعه میفرمائید و باز سپاسگذار میشم اگه نظری_حدیثی_نقدی_نصیحتی و… دارید بفرمائید زیر این پست.پایدار باشید و مانا?❤

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

51