اوقافی

اوقافی

از همون بچه گی نمی خواستیم
از همون بچه گی تو رو خواستم
فکر کردی یه بازیه اما
قول دادم تا آخرش واستم

توی خوابام همسرت بودم
توی بیداری یک پسردایی
نمی خواستی کنار من باشی
حتی قد یه استکان چایی

اما واسه برادرم برعکس
توی دنیات همیشه جا داشتی
دلبری هاتو از همون اول
واسه ی اون کنار می ذاشتی

قد کشیدیم حسرتم با ما
قد کشیدش تو بند بند تنم
شاهد عقدتون شدم شاید
بتونم این دلو ازت بکنم

قسمت اما یه چیز دیگه نوشت
قسمتو هیچ کس نمی فهمه
اون تصادف شب عروسیتون
زندگی بعضی وقتا بی رحمه

گفته بودم که مال من میشی
گفته بودم ستاره مون جفته
وقتی چشم کسی به یه لقمه س
تا دهن میره اما میفته

روز مرگ برادرم گفتم
بازیو این دفعه نباید باخت
وای بر من که توی اون لحظه…
عشق قابیل خوبی از من ساخت

عاشقم نیستی و می دونم
دلخوشم که دروغ می بافی
تو یه ملکی که دارمش اما
تو قباله ش نوشته اوقافی

#معصومه_قریشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

118
۴
۱