قصه

بوی نفرین بوی نفرت بوی درد
بوی باروت بوی خون بوی نبرد

قصه مون قصیده ی خشم خدا
هرکدوم جون می کَنیم جدا جدا

یکی بود یکی نبود ، شب شده باز
چشاتو نبند، بخواب با چش (م)باز

یکی بود مثل تو بود مثل همه
یه نفس هزار هوس یه عالمه

یکی بود مثل یه فردای دروغ
عاشق شعرای سهراب و فروغ

یکی بود رهایی رو سر می کشید
خط می زد تردیدو ، باور می کشید

یکی بود هوای جنگل تو سرش
رنگ هجرت تو تن و بال و پرش

رفت و اسمشو نوشتن روی سنگ
رفت و ما موندیم و حرفای قشنگ

یکی بود یکی نبود حالا دیگه
کی میاد برای ما قصه بگه

294
۶
۶