کافه خیالی

یه کافه ی خیالی
یه صندلیه مبهم
یه شعر و جاسیگاری
مزه ی تلخه قهوم
یه دست لباس پر از خاک
یه حسه سرده انکار
یه گوشیه موبایل و
یه خاطره یه دیدار
یه نته خوبه فریاد
سکوت شب،یه گیتار
یه بغضه پر ترانه
خیره به عکس دیوار
یه نفسه پر از یاد
یه حسه بد،یه تاوان
یه آدمه پوشالی
تو فکره روزه پایان

از این نویسنده بیشتر بخوانید: