«غزل-ترانه» / ایستگاه

می خوام شبو جا بذارم توی هوای بی چراغ

دعا کنم پُشت سرت تا انتهای کوچه باغ

.

یه آرزو از تو همین چراغ جادو بکنم

یه برگ ترحیم بزنم به روی غم با نقره داغ


بهمن سرد اون چشات قلبمو سنگین می کنه

زمستونو خبر میده قارقارای شوم کلاغ


ساعت توو دور آخره شاید بیای از این سفر-

ایستگاه که خشکه یخ زده از کی بگیرمت سراغ؟


خیره به عکس روبروت پیرهن خورشید می پوشم

کم می کنم فاصله رو توی سکوت داغِ! داغ!



از این نویسنده بیشتر بخوانید: