"بنوش و جام مرا پر کن"

از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

ازین ملامت طولانی

که نامِ زندگی ام باشد

در انحنای تو آسودن

تمام عایدی ام باشد

 

مرا مرید سلوکت کن

اگرچه فلسفه می دانی

تنت حقیقت عریان است

تو علت غایی انسانی

 

شبی که نور تماشایت

به سوی پنجره ام وا شد

پس از هزار و چهار صد سال

خدا دوباره هویدا شد

نشست آینه در چشمت

شکست آینه از خشمت

***

به حوض خانه دلم خوش بود

منی که ماهیِ این خاکم

منی که خشتی از آوارِ

بلندِ این خس و خاشاکم

 

کساد و بی رمقم هر روز

ازین سکون که جهان دارد

اگرچه دلخوش پایانم

که مرگ کمی هیجان دارد

 

به شوکران تو خوشبینم

تویی که همسفرم هستی

بنوش و جامِ مرا پر کن

که خط آخرِ این مستی

رهایی از نمِ این خاک است

رهایی از غمِ ادراک است

از این نویسنده بیشتر بخوانید: