فاجعه ی قرن

دنبال بهانه بودم

تکراری و بی معنی، یک قصه ی بی تکرار
در شعره تو خیری نیست از قافیه دست بردار
زخمی که به تن داری از دست نمک سیر است
دنیای پر از دردت بازیچه ی تقدیر است …
دلسوزه تو پیدا نیست با بی کسی ات خو کن
صدبار به تو گفتم دست همه را رو کن
صدبار به تو گفتم! صدبار تو گفتی نه!
حق تو نبود ای دل، از چشم بیفتی نه!
تصمیم تو پا بر جاست، با این همه حرفی نیست
تو یخ زده ای اما نزدیک تو برفی نیست
در کنج اتاقت با بی حوصلگی سر کن
سیگار ک تسکین نیست! یک چاره ی دیگر کن
از چشم جهان دوری، احساس مجازی باش
در کورترین نقطه، از فاصله راضی باش
لبخند بزن لبخند، وقتی ک دلت خون است
وقتی که دل لیلی در حسرت مجنون است
از زاویه ای دیگر پا بند ضمیرت باش
صورت که همه دارند تو عاشق سیرت باش
آویزه ی گوشت کن! نامردی دنیا را
من پای چه بگذارم؟! این سردی دنیا را

امشب دلم از دنیا، تا حد جنون سیر است
پای تو هم این وسط من جان بدهم گیر است
دلتنگی بی مرزم، زانو به بغل دارد
تقویم پر از دردم، یک ماه عسل دارد
یک ماه پر از امید، در ذهن دلم جا ماند
تو رفته ای و تقویم با فکر تو تنها ماند
تو از دهن هر کس تخریب شدی بانو
من آدم این قصه، تو سیب شدی بانو
دستان زیادی سنگ در آب دل انداختند
کابوس پر از وحشت، در خواب دل انداختند
با منطق خود ما را سر بسته جدا کردند
اندوه فراوانی در ثانیه جا کردند
محکوم قفس کردند این عشق روانی را
سخت است نمی بخشم! این باعث و بانی را
زخمی که دلم برداشت، ازدست تو بود ای وای
هر راهی ک می رفتم بن بست تو بود ای وای
این عاشق دیوانه در خواب پر از غم رفت
از کنده بلند می شد دودی که به چشمم رفت
این عاشق دیوانه در حسرت دیدن بود
آرامش نشست اما درگیره دویدن بود
با حس خودش جنگید، با هر کم و بیشی ساخت
بازیچه نبود اما بعد از تو به دنیا باخت …
آسوده نشان دادم اما نگران بودم
هر لحظه زمین خورده، مغلوب جهان بودم
احساس شکستم را بعد از تو پذیرفتم
هر درد دلی هم بود، با آینه می گفتم
اندازه ی صد دفتر، تاوان تو را دادم
از چشم همه حتی، از چشم خود افتادم
سهم من از این رویا، یک هیچ پر از درد است
شرمنده ی خود بودن اوج غم یک مرد است
تو نبض دلم بودی، هستی و خواهی بود
این دور شدن شاید، تاوان گناهی بود …

نیمه ی دیگر من! نیمه ی دیگری است
در فرارم از خودم، این طرف ها دری است؟
این طرف ها کسی هست ک دلش سوخته باشد؟
ک لبش را به لب یار کسی دوخته باشد …
جز من انگار در این شهر، کسی رو به جنون نیست
خانه ام بی تو خراب ، زیر این سقف ستون نیست
فقط انگار منم من، که به شب تن دادم
که به دنیای پر از رنج و غضب تن دادم !
ممنوعه ترین میوه! تنها هنرت درد است
پاییز و زمستان نه! شهریورمم سرد است
خالی نشدم از تو وقتی که دلم پر بود
وقتی که خدا حتی از دست تو دلخور بود
رفتم ک رها باشم، اما به تو برگشتم
در خاطره دنبال، آغوش تو می گشتم
در خاطره جان دادم! چشم تو شکستم داد
آن خنده ی بی رحمت، هی کار به دستم داد …
این حافظه ی مجروح، از اسم تو پروا داشت
هر خاطره ای از تو با من سر دعوا داشت
با ثانیه سر کردم تسلیم زمان بودم
هر لحظه زمین خورده، مغلوب جهان بودم
معشوقه ی این قصه ، عاشق شده بود آن روز
در آب خیانت رفت، قایق شده بود آن روز
جان کندن من هر شب بی وقفه میسر بود
از دست خودی خوردم دردش دو برابر بود

تو از دهن هر کس تخریب شدی بانو
من آدم این قصه، تو سیب شدی بانو
پاسوز قضاوت شد، راه رفتن ما با هم
همرنگ نشد یک بار پیراهن ما با هم …
بعد از تو فقط یک من، از واژه ی ما مانده
بعد از تو فقط حسرت، از رابطه جا مانده
در حسرت یک بوسه، یک لمس عذاب آور
دیدار تو در خلوت، آرامش خواب آور …
در حسرت یک تکرار، از جنس تو را دیدن
یک شاخه گل قرمز به مقصد تو چیدن
در حسرت چشماتم، وا کن گره از کارم
به حافظه ام یک عمر چشم تو بدهکارم
یک خیس شدن بی چتر، رویای قدیمی بود
باران و من و حسرت، اوضاع وخیمی بود
اوضاع وخیمی بود، اما سپری می شد
وضعیت من حرف هر رهگذری می شد
دور از تو و دنیایت، دنیای بدی دارم
آشفته ترین ذهنم! غوغای بدی دارم
من فاجعه ی قرنم! از حادثه لبریزم
روی سر این قصه آوار تو می ریزم

یک مستند بی رحم، از چشم تو باید ساخت
در بازی لب هایت، هر ثانیه باید باخت …
هر زمزمه ای از عشق، از حرف تو لبریز است
در کافه تو را دیدن، رویای من و میز است
هر پلک تو یک روز است، صد قرن تماشا کن
بی وقفه مرا له کن، یک ثانیه حاشا کن
تو رفته ای اما باز، برگرد و خرابم کن
لمس تو عذاب اما تو غرق عذابم کن
سرچشمه ی این احساس، ای قبله ی اشعارم
حرف تو وسط باشه، تن خسته و بی عارم
این حوصله سر رفته، از دست خودم هرشب
پای تو و این شعرم دیوانه شدم هرشب ..
دیوانه شدم بس کن، ویرانه شدم بس کن

ای بانی بی خوابی در این شب مهتابی
ای مقصد پایانم، محبوب تر از جانم …
از فهم تو عاجز من، دیوانه ی بارز من
از درک من عاجز تو، معشوقه ی بارز تو
ای تجربه ی آغوش، بی رحم تر از پاپوش
من زخم بدی خوردم، حبس ابدی خوردم
یک واژه ی بی تعریف، یک آدم بی تکلیف
مغلوب نباید ها، در حسرت شایدها
دنیای پر از لیلی، محکوم به بی میلی
بعد از تو نگاهی نیست، جز حوصله راهی نیست
خمیازه ی ساعت من، سرگرمه جراحت من …
ای وسعت نامحدود، نابود شدم نابود
یک لحظه مرا دریاب، دورم کن از این مرداب
هم سنگر این من باش، پیراهن این تن باش
سوسوی مسیرم باش، آزاده اسیرم باش
محدوده و مرزم باش، خود خواهی محضم باش
گیرائیه مشروبم، من با تو فقط خوبم …
من سردی یک آهم، پیداست که گمراهم !
ای سرزنش آخر، ای قبله ی بی باور
این حال عجیبم را، با گریه مجسم کن
به سخره نگیر این بار، هذیان مرا کم کن
آغوش من از بوی، عطر تن تو دور است
از عشق اگر گفتم، چشمان تو منظور است !
دریای دلم وقتی درگیر تلاطم بود
لبخند پر از بغضم در زندگی ات گم بود
آن عشق پر از تردید، تصمیم مردد شد
تو دیر رسیدی دیر، آب از سر ما رد شد
ما خواب بدی بودیم، تعبیر از آن بدتر
از دست زمین دلگیر، از دست زمان بدتر
این خط موازی را، دستان تو می فهمد
آن بوسه ی بی گاه را، ایمان تو می فهمد
تو از دهن هر کس تخریب شدی بانو
من آدم این قصه تو سیب شدی بانو …

از این نویسنده بیشتر بخوانید: