بی عاطفه – حسین بدری

از نِگاهِت خونده بودَم که دِلِت بی عاطِفَس
هَر چِقَد خوبی بِبینی باز واسَت بی فایِدَس
تو که هَرکاری کُنی این قَلبِ مَن کَم حافِظَس
حادِثَس این شَمع و بارون ؛ بُغض و بوسه خاطِرَس

باز هَوا پاییزیه ، این روزارُ خوب یادَمه
اون روزا بود فَهمیدَم فرق داری اِنگار با هَمه
تو کُجایی تابِبینی داره بارون میزَنه
هَرجا میرَم عَطر ِ تو هوش از سَرِ مَن میبَره

با زَبونِ بی زَبونی از تو می خواستَم نَری
تو هَمونی کِه می گُفتی از هَمه عاشِق تَری
اما با چِشمات چِه ساده قَلبِ مَن رُو پَس زَدی
از تَمومِ لَحظه هات داری مَنو خَط میزَنی

مَن نِمی خوام بی تو سَر شه دیگه فَصلِ عاشِقی
حِیفِ بی تو سَر بِشه این لَحظه هایِ زِندِگی
تو بیا تا مَن بِشَم هَر آدَمی که تو بِگی
نَه نِمیشه بی تو سَر کَرد آخ بِگیره جاتو کی

با زَبونِ بی زَبونی از تو می خواستَم نَری
تو هَمونی کِه می گُفتی از هَمه عاشِق تَری
اما با چِشمات چِه ساده قَلبِ مَن رُو پَس زَدی
از تَمومِ لَحظه هات داری مَنو خَط میزَنی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: