تنهایی

 

دارم فریاد می کشم بشنوای دوست

ندیدی مثل انزوای شب  شدم؟

تواین حسرت تواین تنهایی وغم

جون میدم پرازداغی تب شدم؟

 

فریاد دلتنگی سرمی دم تا بشنوی

تاببینی غربتم رو از عمق نگام

انگارتنهایی وغم دیگه خریدارنداره

بغضم میترکه می شینه روی پلکام

 

یکی بیاد واسه دل خسته وپریشونم

تواین شب که خیلی گریون ودلگیرم

باصدای مهربونی بخونه لای لای لالایی

مرحمی بشه برام تاحس وحالی بگیرم

 

 بعضی وقتا آخرخط وآخربازی عشقم

بازم نوازشی نیس خیلی تنهای تنهام

بااین همه غریبی  دیگه دل جایی نداره

کسی در باز نمی کنه همه می کنن رهام

 

همسفرم نمی شه حتی یه کفترعشق

دلم گریه می خواد بایه دست مهربون

حتی جسارت ندارم که بگم بامن بمون

اینجاکسی نمی شنوه ندارم یه همزبون

 

تواین شبا واسه من کسی نمی مونه

تو این گرما احساس منه که یخ بسته

مثل سردی دستات شده احساسم

ببین که چطور بلور احساسم شکسته.

 

 

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: