کوزه گر وکویر

خواب بارون توکویر
دیده بودش مرد پیر
روز ا شو به سر میبرد
با خیال ماه تیر
پیرمردکوزه گر
پیرمردساده دل
عمرش وطی مینمود
توامید آب وگل
یه پرنده که یه عمر
رد میشد از روکویر
خسته شد گفت کوزه گر
کار دیگه ای بگیر
تو کویر آب کجابود
خوش خیالی تا کجا
میباره فکر میکنی
قطره ای به این دعا
پیرمرد تاکه شنید
دلش شکست
رفت وکنج قفس
دلش نشست
اون دیگه
حال دعاهم که نداشت
نا امید
سرش روکوزه گذاشت
یاد اون روزا می افتاد
که غروب سرمی رسید
لب چشمه آهوخانم
بره هاشو می لیسید
طاقت ابرک قصه سر رسید
اومد و روبوم پیرمرد رسید
گریه کرد مثل قدیما ،
ابر.حیف
پیرمرد خوابید وبارونو ندید

از این نویسنده بیشتر بخوانید: