شب شیشه ای

چه بی وقفه توو این شب شیشه ای
دارم خاطراتت رو سر می کشم
گمونم تاصبح، پشت این پنجره
همه شب رو همپایِ بارون بشم

تو نیستی تا خوشبختی گم شه ازم
تا این رؤیا دور از تصور بشه
محاله ولی دور شی از من ببین
خیالت از ابرا سَرَک میکشه

“به عشق بازیِ این بارون
با احساسات رو شیشه،
هنوزم میشه برگردی
هنوزم تو بخوای میشه”

هنوزم میشه برگردی
به این حالی که دلگیره
بزن از خونه بیرون که
همین الانشم دیره”

بگو تا کجا میشه دوسِت نداش(ت)
وقتی که دل من هنوز جای توس(ت)
هنوز ذهنِ پس کوچه های دلم
پر از حسِ لمسِ قدم های توس(ت)

هنوزم یه کورسو از این آرزو
گریزی به اون ور داره میزنه
از این شب از این بارون از پنجره
امیدم یه لحظه تو رو دیدنه…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

398
۱