سردرگم

سردرگم

” سردرگم ”

در این سرای بی کسی آباد
در حسرت یک روزگار شاد
مثل کویری در دل یک باد
بعد از یه نعره با گلویی خشک
آتش گرفتم در دل مرداد

یک شاعرافسرده ی بیکار
یک دفتر و یک پاکت سیگار
هر روز او تکرارو هی تکرار
گفتند آیا عاشقی اما ،
انکار و هی انکارو هی انکار

ازمن مخواه قصد دچاری نیست
من عابرم بامن سواری نیست
با من برایت روزگاری نیست
عاشق شوم?مهرت چه خواهم کرد?
در من به جز غم اعتباری نیست

ازمن چه میخواهی منه بی مال ?
افسرده و پرکنده ای بی بال ،
گیر کرده ام در لحظه و در حال
یا مرده ام تا آخر امروز
یا زنده ام تا آخر امسال

سردرگمم از حال هر روزم
فکر میکنی من عید نوروزم?
من دل ندارم?من نمیسوزم?
منطق نباشد با تو تا وقتی
در وحشت از فردای امروزم

گفتم که چندین برگه ی کاهی
دار و ندارم هست گه گاهی
گفتی که تازه اول راهی
عاشق شدن در مکتبت کافیست?
از من فقط تو شعر می خواهی?

من خود برای تو ضرر سازم
در عشق،بی منطق نمی تازم
دیگر تو را با خود نمی بازم
دلگیر نباش از شعرهای من
من با دل خون جوک نمیسازم

زاییده ام زیر تو ای دنیا
خوشحال باش از وضع حمل ما
بگذار شبی در خلوتم تنها،
شب سر بزارم روی یک بالش
در خود بمیرم تا خود فردا

از این نویسنده بیشتر بخوانید: