یه مجنون شمالی

یه مجنون شمالی

یه حسی تو وجود من
میگه باید که برگردی
به وقت نوجوونی چون
یه چیزی رو گمش کردی

برو به بیست سال پیش
یه روز از روزهای عید
از اون روزا که می تابید
یه نور گرم از خورشید

میون سبزی جنگل
یه روز عصر ، سمت لاهیجان
تو فصل عطر چوبِ تر
میون شر شر باران

کنار موج دریا و
صدای مرغ دریایی
شن داغ لب ساحل
که روش موند رد پاهایی

تو ماشین ،موقع رفتن
پس از تاریکی جاده
صدای شادمهر و مِه
یه کم ابری ولی ساده

تو اوج هجمه ی شرجی
تو بازار بزرگ رشت
یا وقتی دست نرم باد
توی موهای ما می گشت

یا وقتی تق تق دارکوب
صداش از دور می اومد
یا اون موقع که از تالاب
یه قایق نور می اومد

یا اون موقع که گیتارت
کنار هیزم و آتیش
یه نُت با دست من می زد
تو جَوِّ سرد و گرگ و میش

گمش کردی یه قلبی رو
که ساده پر زد از سینه
تو اون دریای چشمایی
که شد یک عشق دیرینه

یه دل که گم شد اون روزا
و راهی سوی شالی شد
دلی که زد به دریا وُ
یه مجنون شمالی شد

۱۳۹۶

از این نویسنده بیشتر بخوانید: