آینه

جلو آینه م بازم توو فکر می رم
چه قد زود عمرم و از دست دادم
زمستون توی موهام خونه کرده
یه پروانه م که توو دستای بادم

دیگه دریا توو چشمام جا نداره
جلو دریا دو تا دیوار کشیدن
چه آسون فرصتم از دست رفت و
دیگه راهی نمونده تا رسیدن

زمین صورتم خشکیده انگار
نه شاده نه می خنده نه جوونه
فقط گاهی پناه موجا میشه
که از چشمام می ریزن بی بهونه

دلم می خواد زمان برگرده اما
محاله چون جوونیم پشت سر موند
باید باقی راه و زندگی کرد
باید تا میشه از خوشبختیا خوند

درسته عمر من پر درد بوده
ولی روزای خوبم دیده قلبم
یه کشتی شکسته روی آبم
که ساحل واسه درداش میشه مرهم

دلم می خواد زمان برگرده اما
محاله چون جوونیم پشت سر موند
باید باقی راه و زندگی کرد
باید تا میشه از خوشبختیا خوند

سمیه مردانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

213