شهر

شهر

میتوانم قدم های خود را باز...

میتوانم قدم های خود را باز
حس کنم بر تن خیابانت
میشود که “مؤذنت” باشم
رد شده از مسیر زندانت…

با تو شب پرسه های “گوهردشت”
شعری از عاشقی به من میگفت
روز تنهایی “جهانشهرم”
“باغ سیب” از کفن سخن میگفت

با تو تلفیقی از غم و شادی
مثل هرشنبه های “فردیسم”
با تو من روی این زمین…؟ نه! نه!
با تو اصلا کجای فردیسم…؟!؟!

بی تو هر ارتفاع “بام کرج”
قتلگاهی برای قلبم بود
تو نباشی شبیه “آتشگاه”
سینه ام غرق میشود در دود

شهر را با تو میشود فهمید
جای جای “کرج” نشان توست
هر قدم با تو یک جهان شعر است
بوسه ها حاصل زبان توست

تا تو باشی همیشه حق دارم
کل این شهر را وتو بکنم…
کاشتم عشق را در خیابان ها
میروم شهر را درو بکنم…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: