عاشق محتاج نباشم

عاشق محتاج نباشم

گفتم که دگر عاشق محتاج نباشم
آسان ندهم دل که بی تاب نباشم
از بهر تو و عشق تو و خواب تو امشب
لعنت شده ی مردم بی خواب نباشم

صد لعنت و لعنت فرستد به تو این دل
کز روی رخت بر لب این چاه نباشم
هی حاجت و هی حاجت و هیهات که بازم
حاجت برم و خسته ی این راه نباشم

تا جآن رود از تن من،از تن تو من
ای کاش خورم جرعه ای و مست نباشم
ای کاش خودت با خبرم کنی ز حالت
که با پیک معشوق تو همدست نباشم

چشمان تو سرمه زده خدا چه زیبا
باید که به چشم تو گرفتار نباشم
از دست تو این دل کند ناله و آهی
یک دم نشده تو را خریدار نباشم

هر بار بر این عشق زنم چشمک وصلی
اخمی کند و دگر امیدوار نباشم
سوسوی شمعی در آن کلبه ی تاریک
گوید خبری هست و خبردار نباشم

یا رب نظری کن که این عشق نامرد
خواهد که در این هستی زارت نباشم
گر من بدهم جان از آن ترس که چون روح
سرگشته ی کاشانه ی یارت نباشم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

420