پروانه توی مشت

درست از اولین دیدار
که چشمم تو چشش افتاد
یه چیزی تو وجودش بود
که قلبم رو تکون میداد

یه اقیانوس آرامش
تو چشماش زندگی می کرد
شاید هرکی که می دیدش
با رویاش زندگی می کرد

دلم می خواس که آغوشش
پناه خستگیم باشه
چه حسی بهتر از این که
شریک زندگیم باشه

دعا کردم که دور از من
اگه خوشحال و خوشبخته
جدا باشه ازم هرچند
تحمل کردنش سخته

میدونستم تمام عمر
میتونم عاشقش باشم
از این ترسیده بودم که
نتونم لایقش باشم

نخواستم مال من باشه
مث پروانه تو مشتم
واسه اینکه رها باشه
من عشقو تو خودم کشتم

ولی کاشکی فقط یک بار
بهش این حسو می گفتم
شاید من اشتباه کردم
که دوریشو پذیرفتم

تو این لحظه که دستای
یکی دیگه تو دستاشه
فقط یک آرزو دارم
که هر جا هست خوش باشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: