مٙــــرد

«مٙــــرد»

تن خستگی ها سهم یه مرده
مردی که بغضاشو بغل کرده
مردی که درداشو توو آغوشِ
بازوی مردونه ش حل کرده

مردی که با اشکای پنهونیش
زخمای دنیاشو رفو کرده
صدساله پشت شهر تنهاییش،
با سالهای مُرده خو کرده

زیر نگاه تلخِ این مردم،
دائم دلِ تنهاشو پنهون کرد
احساسشو تو نطفه میکشتو
درداشو توی سینه مدفون کرد

کفشای دلتنگیشو پا کرده
با بغض و تنهاییش همخونه ست،
باید بفهمه دردشو دنیا؛
این مرد یه تندیسِ ویروونه ست…

مرضیه عبداللهی (صبا)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: