عشقه مجسمه

چیزیکه این دِلُ اینجور بِهَم زَده
تَنها بِخاطرِ، قَهرِ توُ با مَنه
روزایِ موندَموُ با کی بِه سَر کُنم
دیوارِ بِینِمون٘، کاشکی که بِشکَنه

تقویمِ خونَمون٘ کِز کَرده بَعد توُ
روزایِ سالِ مَن عینِ مُجَسَّمِه
حَرفاموُ دوُرهِ کُن بَرگَردُ توُبه کُن
مُردَن توو این٘ روزام٘ حَقِ مُسَلَمِه

سرریزمیشَم از هَر لحظه خواهِشَم٘
کاشکی بِفَهمیُ یِ کَم کوتاه بیای
حیفِ بفهم ،بمون ،چند سالِ باهمیم؟
از کورِه راه عِشق٘، باید به راه بیای

باید به راه بیای ، باید به راه بیای
باید براه بیای ، آروم و سر به راه
آرومُ سَربه زیر، دَسَتِ مَنوُ تو بِگیر
برقِ تویِ نِگات٘، فانوسِ یا که ماه

فانوس نه که ماه ، بِمون٘ بِجای ماه
بمونُ خط بَزن٘ ، ظُلمَتِ این دلوُ
تشویش دارَم از روزایِ بَعدِ توُ
میشه خَلاص کُنی تَقویمِِ باطِلوُ

“شبیه کی شُدی
این قَدِ بد شُدی
چِشارو بَستی وُ
چه ساده رَد شُدی

این حَقِ مَن نَبود
دَل کَندی خیلی زود
کی از کُجا اومد
مَنو توو غَم نِشوند”

#حسین_خزایی
#عشقِِ_مُجَسَمه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

574
۳
۱