بارون پشت پنجره

یک شب کناره پنجره بارون
کاری با قلبم کرد ترسیدم
چشمامو بستم تا که آروم شم
بستم نشد کابوس می دیدم

اون شب تو قلب آسمون چشمام
ماه و توو قرص کاملش می دید
دستای گرمت توو دستش رو
دیدم چقدر با عاشق می بوسید

اون خاطرات کوچه ی باریک
توو کنج مغزم مثل ارتش شد
هی سان پشت سان پا می زد
آخر چیزی که نباید ،گفتش شد

یک قصه ی، تازه توو تقدیرم
بعد از غروبی تلخ ترسیم شد
هر چی که جنگیدم نشد آخر
قلبت به خاک افتاد تسلیم شد

قدر تورو هیچ وقت ندونستم
که صاف و ساده پای من موندی
تو با نگاه پاک و معصومت
ناگفته حرفای دلو خوندى

با یاد من از خواب بیدارو
با یاد من هر شب خوابیدی
با من بگو چی توو وجودم بود
از بودنت با من نترسیدی

دنیای کوچیکت ی دریا بود
دنبال خوشبختی نچرخیدم
تو مثل من بودی ولی ای کاش
چیزی که تو قلبت بود و میدیم

#حسین_خزایی
#هزارهای_بی_پاسخ

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

683
۱