ناودونیـه چشمـام…

باز از سقف خیالم چکه کرده
تمومه خاطرات من کنارت
چقد سخته یه تصویر خیالی
ازش میشه همه دارو ندارت

همه راه هارو بند آورده فکرت
توی ذهنم ترافیکه دوباره
داره خیس میشه ناودونیه چشمام
گمونم باز تا صب بارون بباره

چقد این جای خالیت توی چشمه
نبودت سایه انداخته رو خونه
یه زخمایی رو هر چی هم ببندی
بازم جاش تا ته عمرت می مونه

گاهی دلتنگی ایوبم که باشی
یه جایی طاقتت رو سر میاره
گاهی دردت مثه کوهم که باشی
تورو از پا یه روزی در میاره

تو نیستی و هنوزم که هنوزه
یه خورده باور این سخته واسم
نمیشه خب آخه دست خودم نیس
همش سمت تو پرت میشه حواسم

بهم نزدیک ترین آدم تو دنیام
الان چن وقتی میشه خیلی دوره
توی رگ های لحظاتم ولی باز
خیالاتش همیشه توو عبوره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مهدی شفیعی

مهـدی شفیعـی،۱۲/۲/۱۳۷۶ از سال ۹۳شروع به نوشتـن کــردم.. و در نهایـت بغــض هایی کـه ترانـه شـدنـد.. چـون کـه خودم زخـم خورده ی عشـقم واسـم خیـانت واژه ی درده تو اکـثر شعـرای من تو هسـت یکـ تو کـه یک روزی ولـم کرده