تردید…

با حسم برای تو عشق بافتم
یه عشقی که فک کردم اندازته
بی احساس به چی دلخوشم میکنی
میدونم که حست بهم عادته

به هم ریخته مثل اتاق رابطه
چیو آخه میخوای مرتب کنی
چطوری بمیرم برات وقتی تو
برای یکی دیگه تب میکنی

باهات هرچی را اومدم کافیه
نمیشه آخه بعضی وقتا گذشت
یادت باشه اما که من یادمه
بهم چی گذشت این روزا تا گذشت

دیگه بسه هرچی کنار اومدم
از اینجا دیگه من کنار میکشم
برات اولویت نبودم چرا
بمونم کنارت گزینه ت بشم

چشید کار ماها به اینجا کشید
که تردید کنی که بمونی بری
آره شک ینی مرگ یک رابطه
همون بهتره اصلا بری بگذری

برو بی صدا قبل از اینکه برام
دیگه خیلی بی اهمییت بشی
چرا وقتی واست گزینه م فقط
واسم بی دلیل اولوییت بشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مهدی شفیعی

مهـدی شفیعـی،۱۲/۲/۱۳۷۶ از سال ۹۳شروع به نوشتـن کــردم.. و در نهایـت بغــض هایی کـه ترانـه شـدنـد.. چـون کـه خودم زخـم خورده ی عشـقم واسـم خیـانت واژه ی درده تو اکـثر شعـرای من تو هسـت یکـ تو کـه یک روزی ولـم کرده