فـوبیـا…

چـن سالـه که می ترسم از ماشیـن
از جـاده ای کـه پـیچ و خـم داره
پـرونـده ای تـو ذهـن مـن بـازه
ایـن اتـفاق یـک متـهم داره

جز خنده هات هیچ چیزی یادم نیس
از اون شـب برفـی توی جـاده
چی آخه با این حرف عوض میشه
ایـن اتـفاقی بـود کـه افـتاده

من که از اون شب چیزی یادم نیس
میـگن فـقط یک لحظه خوابیـدم
شـاید منـم مـردم نمـی دونم
ایـن زندگـی رو بی تو خواب دیدم

ایـن بدتریـن تعبیر یـک خوابـه
دیوونـه حالـی هـای هـر روزم
اون شـب تو سوختی توی اون ماشین
امـا مـن هر روز بی تو می سوزم

پلـکای خسـته م قاتلـت بـودن
تو رفتنـت ایـن جـاده دس داره
چن سالو بی تو با چی سر کردم
با عکـسی کـه انـگار نفـس داره

اینـقدی زود رفـتی که جامونـدم
ایـن زنـدگی تـوی کـما مـونده
مـن بـی تـو غـیر قابـل درکـه
وقتـی یه نـیم از عشـق ما مونـده

شـکل یـه خـونه بـعد طوفانـه
ایـن خونه بی تو سـرده وساکـت
تجـویـز دکتـر واسـه دلتنگـیم
هـر روز یـک ساعـت سر خاکـت

یادم مـیاد گاهـی یـه چیزایـی
مثـل یـه پـازل بـا هـزار تیکـه
واسـه منـی که دیـگه افسـرده م
ایـن خونـه روزام حتـی تاریکـه

از یـادگار اون شـب بـرفـی
 کابـوس هـرشـب مـن رو ترسونـده
ایـن فوبیـای جـاده و ماشـین
تـا زخـمی کـه رو صورتـم مونـده

پلکـای خستـه م قاتلـت بـودن
تو رفـتنت ایـن جـاده دس داره
حالـم دوبـاره بـد شـده آخه
مـثل همـون شـب برف میبـاره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مهدی شفیعی

مهـدی شفیعـی،۱۲/۲/۱۳۷۶ از سال ۹۳شروع به نوشتـن کــردم.. و در نهایـت بغــض هایی کـه ترانـه شـدنـد.. چـون کـه خودم زخـم خورده ی عشـقم واسـم خیـانت واژه ی درده تو اکـثر شعـرای من تو هسـت یکـ تو کـه یک روزی ولـم کرده