غروب

غروب،خسته از ملامت‌های
چند عشق که نه…
تکرارِ عادتی نافرجام،
به دامن دشت رفتم
تا دلی تازه کنم.
در سایهٔ هر درخت
از این تالارِ دل‌انگیز وجود،
به رسمی که از ازل
تا به ابد پابرجاست،
سفره‌ای از مِیِ سکوتِ دشت
برپاست،
بامزهٔ آواز قناری‌ها.
سفره‌ها همه خالی ست.
من مست در این بزم بی‌پایان
غرق تماشای رقصِ رازقی‌هایم،
و در آن دوردست‌ها
در شهر…
در غبار و غوغای
بی‌پروای عصر آهن‌ها،
چه آدم‌ها،
که فخر می‌فروشند و
نمی‌فهمند،
ما تنها ذره‌ای هستیم
از این دنیا.
و چه چشم‌ها که
به ماه خیره می‌گردند و
نمی‌دانند،
که در سرگیجه‌های ممتدِ
مِیِ سکوتِ دشت،
ماه نیز همانندِ ستاره،
گاه چشمک می‌زند بر ما.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی عیسی کریمی کدخدائی

در رشته مدیریت دولتی تحصیل کردم. اهل و ساکن شهرستان مسجدسلیمان و شیفته شعر و موسیقی . بیست سالی هست که می نویسم و تا روزی که زنده باشم خواهم نوشت. پیوند می زنم قلم را با دلم. و قافیه می بخشم دلتنگی هایم را. شاید که این چند سطر حرفهای نگفته ی دلی باشد... خسته از ابهام. نشسته... پشت پنجره ای بر دیوار. آنشب که باران، خواهد شست از وجود غبار آلود پنجره ها ... گوشه های پیکر بر باد رفته ام را....