((سروِ زرد))

همین اطراف توی کوچه
یه درختِ زرد و پیره
کمرش خم شده از درد
تِشنَس و داره میمیره

یه روزی قصه واسم گفت
گفت که آدما بی رحمن
خیلی مغرورن و هیچوقت
دردِ ما رو نمیفهمن

اون روزا جوون که بودم
یه درختی پیش من بود
اون درختِ سبز و پر بار
نگرانِ زرد شدن بود

نگران بود که یه روزی
دیگه گنجشکی نباشه
نگران بود که نتونه
سایه واسه عاشقاشه

عاشقش بودم و حالا
شاخه هاش تو شاخه هام بود
هردو امّیدوار بودیم
همدمِ تنهاییام بود

یه روزی وقتی که خورشید
چشماشو مالوند و پا شد
روی این تپه ی زیبا
کلی همهمه بپا شد

صدای ارّه و ماشین
صدای قطعِ درختا
شلیکِ تیر به پرنده
ریزشِ خون گاهی وقتا

بجای آوازِ بلبل
صدای اَرّه میومد
دستِ تقدیرِ زمونه
تیشه به ریشه ی ما زد

جلو چشمام خورد میشد
کسی که عاشقِ من بود
شاخَشو محکم گرفتم
موقعِ تبر زدن بود

گریه کردم اشک ریختم
اما آدما ندیدن
یه سری موجودِ خودخواه
باز به خواستشون رسیدن

تا تبر روی تنم خورد
یکی گفت دیگه تمومه
این درخت سروِ سبزو
میزاریم اینجا بمونه

پره خاطراته قلبم
ولی از زندگی طردم
خیلی درد دیدم تا امروز
واسه این یه سروِ زردم

آدما فکر میکنن که
ماها هیچی نمیفهمیم
قافل از اینکه همیشه
هممون زیر یه سقفیم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: