کفر

این روزا که آسمون هم واسه باریدن دیگه نا نداره
توی چار دیواری دلا کسی امید به فردا نداره
غصه ها از در و دیوار میباره روز و شبا
کسی به کسی دیگه از عشق یه رویا نداره

خسته از موندن این روزای سردیم
پشت پا زده به این زنده مرگیم
گم شدیم تو انتهای نا امیدی
روزای مبهمی رو آرزو کردیم

باختیم و باخته از این دنیای شیاد
رد شدیم رو خاطرات رفته بر باد
میگذریم اما بدون هیچ امیدی
می بازیم بازم برنده میشه اون نامرد صیاد

((ای خدا کفر و شکایتی داریم. می بینی و میگذری عجب حکایتی داریم
دستمون به هیچ کجا که بند نبوده می بینی چه روزگار تلخ نکبتی داریم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: