بهار

بهار

 

روزایی که داره میره

همرو یه جا نوشتم

حیف از این عمری که رفته

پنبه شد هرچی که رِشتم

چه خوبه یادِ زمانی

که همه کسم تو بودی

جایی تنها نمی موندم

آخه مونسم تو بودی

همیشه بهاری بودم

خالی از خیال و ماتم

فکرشم نکرده بودم

بشه زندگیم پر از غم

درست از روزی که رفتی

مثِ برگی توی بادم

زیرِ پایِ رهگذرهام

اسمم هم نمونده یادم

 

 

رفته خورشید از کنارم

زندگیم همش خزونه

دردو رنجی رو کشیدم

که فقط خدا میدونه

میزنه بارون تو چشمام

میگه کارِ سرنوشته

امیدت به فردا باشه

که گذشته ها گذشته

تو زمستونو سحر کن

دو سه روز دیگه بهاره

سرِکوچه منتظر باش

که بهار میاد دوباره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: