فرضِ محال

دارم آهنگمونُ گوش میدم،ولی احساسِ سابقُ نداره

تو رفتی حتی دیوارای خونه،داره دلتنگیُ یادم میاره

نمیدونم چطوری رفتی اما،تحمل کردن دوریت سخته

حالا مرز اتاقم شده دنیام،حالا خونَم دیگه محیطِ تخته

“بذار آغوشِ تو لباس من شه
دلبلِ پرتیِ حواسِ من شه

بذار عطرت بپیچه توو خیالم
من این روزا پر از فرض محالم”

یه وقتی زیر بارون راه رفتن،برام احساس آرامش میاورد

تو انگار رفتنت حسای خوبُ،بجای تلخی ها از خاطرم برد

خیالم به حضورت گرم میشد،تو رفتی و زمستون لنگر انداخت

جهانم دیگه کل دلخوشیشُ،به دلتنگی و حس بی کسی باخت

“بذار آغوشِ تو لباس من شه
دلبلِ پرتیِ حواسِ من شه

بذار عطرت بپیچه توو خیالم
من این روزا پر از فرض محالم”

امید منتظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

592
۵