من قبلِ تو

به نام خدا
من قبل تو چیزی نبودم جز
یک آدم معمولی و ساده
الان یه جور دیگه ام انگار
یه چیزی توی چشمم افتاده
یه چیزی توی چشمم افتاده
هر روز چشمام از اشک لبریزه
دستامو که میگیری انگاری
دنیا توو قلبم هُری می ریزه
دنیا برام قد همین دسته
دستی که دست منو میگیره
وقتی توو چشمام رد غم باشه
یکی هست که از غصه میمیره
یه حس و حال تازه ای دارم
نبضم با نبض تو هماهنگه
اینجایی و حال من آشوبه
یه جای اینکار داره می لَنگه
یه جای اینکار داره می لَنگه
داری کم کم کار میدی به دستم
از عاشقی چیزی نمیدونم
ولی میگن که عاشقت هستم…!
…نازنین باقری…
۱۳۹۵/۳/۱۷

از این نویسنده بیشتر بخوانید: